خرید بک لینک
حدسش را زده بودم، شک به دلم افتاده بود اما راستش را بخواهید باورش برایم سخت بود. خودم را متقاعد کرده بودم که این احساس اشتباه است. ممکن نیست آدمی که می شناسم بدخواه من باشد، ولی بود!شاید به کار بردن ک

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: جمعه 15 آذر 1398 ساعت: 0:34

سرد... ساکت... اما پر تلاطم...وقتی تبعیض رو لمس می کنم، دست و دلم سرد میشه. یخ می زنم، بی حس میشم. میرم تو غار چه کنم هام...حرفها و رفتارایی که دیدم تو مغزم رژه میرن. میرم سراغ فایلهای قدیمی تر... کنا

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 19:16

کمال گرایی...بالاخره دل به دریا زدم و شروع کردم به نوشتن رمان جدیدم. البته هنوز به دریا نرسیدم فعلا در مسیر دریا هستم... چون عمومی نکردم و با کسی به اشتراک نگذاشتم. فعلا دارم می نویسم تا خودم رو راضی

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 19:16

آدمیزاد همیشه دنبال اینه که اختیار کارای خودشو داشته باشه! حتی اگه شخصیت یک داستان باشه!

عجیب نیست واقعا؟!

اینکه آدمی که نمونه ی واقعی نداره و فقط تو تخیل نویسنده ست هم دنبال استقلال باشه!

یعنی بگه حرف حرف خودمه، حالا هی نویسنده باید باهاش کلنجار بره تا بالاخره بشه اونی که باید!

خدایا عاشقتم... شکرت...

دستت رو از پشتم برندار...

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 19:16

قبول کن که هیچکس نمی تونه اندازه ی خودت بهت کمک کنه. یاد بگیر از هیچکس توقع کمک نداشته باشی. تلاش بکن، راه های مختلف رو امتحان بکن، کمک بخواه، اما هیچوقت هیچوقت هیچوقت عزت نفست رو فدای درخواست کمک نکن

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 19:16

حال الانم دقیقا مثل حال مادریه که خیلی خیلی خوابش میاد، چند شبانه روزه نخوابیده، چشماش از شدت بی خوابی می سوزه، هوش و حواس براش نمونده و گیج گیجه... اما مجبوره بازم بالا سر بچه ش بیدار بمونه تازه اونم

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 19:16

صفحه بندی